سلام ................................
جمع نوکرم ..
ملت چاکرم ..
داری درست می بینی .. من زنده ام .. هواپیمام سقوط نکرد .. البته یک جا داشت
می کرد .. ولی نکرد ..
از اول رفتنم می خوام بگم .. البته از اول اولش که نه .. یک جاهاش رو باید سانسور
کنم .. پرو نشو دیگه .. خوبه منم بیام توی زندگی خصوصیت دخالت کنم .. توی زندیگت
سرک بکشم ..
چهارشنبه ..
صبح ساعت 9 صبح رفتم هتل .. چند تا کار کوچیک داشتم که باید انجام می دادم ..
کارام تا ساعت 11 طول کشید .. هر پنج دقیقه یک بار خاله پریسام زنگ می زد که
کجایی هی یاد آوری می کرد که من ساعت 1 پرواز دارم ..
آخه من سابقه جا موندن از هواپیما رو دارم
هنوز بانک نرفته بودم .. کت و شلوار خودم و بابا رو هم هنوز از خیاط نگرفته بودم ..
کم کم داشت یاد آوری های خاله پریسا به فحش تبدیل می شد ..
بانک رو رفتم از اون ور هم یک تاکسی گرفتم و رفتم خیاط کت و شلوارم ..
من همیشه کت و شلوار می پوشم .. تیپ رسمی و مجلسی ..
کت و شلوارم رو هم همیشه پیش آقای خداشناس .. خیاط برنا .. می دوزم ..
بهترین خیاط کت و شلوار مشهد ایشونه .. البته خیاط دلوار هم هست و کاراش هم
خوبه .. ولی دلاور خیلی تنگ و چسب می دوزه .. کت شلوار آماده هم توی مشهد چیز
درست حسابی گیرت نمی یاد .. پس اگه اومدی مشهد
کت و شلوار نخر .. البته قبلا ً ایکات بود .. واقعا ً کاراش معرکه بود .. ولی از مشهد رفت ..
من فقط ایکات رو قبول دارم .. هاکوپیان مشهد هم کاراش به خوبیه کارای تهرانش
نیست .. گراد و گابریل مون و برنسس هم بنجل فروشن ..
مخصوصاٌ گراد ..
البته پیر گاردین هم مشهد هست که من هنوز نرفتم .. از کت و شلوار های سوواری هم
تعریف شنیدم ..
راهنمایی برای خرید کت و شلوار بسه .. آپ بعدی راهنمایی خرید کت و دامن رو بهتون
آموزش می دم .. کت و شلوار خودم و بابا رو گرفتم .. ( از آقای خداشناس ممنونم ) ..
رفتم سمت خونه .. وسائل رو از قبل آماده کرده بودم .. مامان پریسا ( خاله ) .. همه
چی رو اماده کرده بود .. خاله زنگید به آژانس .. ماشین اومد ..
خاله منو 147 بار از زیر قرآن رد کرد ..
یک کاسه آب هم آماده کرده بود که بریزه پشت سرم .. من همه آب رو خوردم ..از بس
که تشنم بود .. رفتم فرودگاه .. پرواز 973 مشهد به تهران ..
کل مسافرای پرواز عرب بودن .. تمام صندلی های سمت چپ عرب نشته بود ..
یک سوال .. اینا بیکارن .. می یان ایران ..
وقتی توی راهرو هواپیما داشتم می رفتم سمت صندلیم ، دستم خورد توی سر یک
خانوم عرب .. کلی بهش برخوده بود که دست یک نامحرم خورده به سرش ..
البته من که تحویل نگرفتم .. نوش جونش ..
ولی با خودم گفتم کاش .. مرد های عرب وقتی دستشون به یک زن نامحرم می خورد
اینقدر ناراحت می شدن .. کنار من یک خانوم با پسرش نشته بود .. این پسر هی می
گفت مامان ما سقوط می کنیم .. مامانه هم می زد توی سر پسرش .. فک کنم تا
تهران این پسر 200 یا 300 تا توی سری خورد .. بعد از پذیرایی که توی هواپیما شد ..
این عرب های که کنار من بودن شروع کردن با یک چیزی خلال کردن دندوناشون
خانومی هم که این ور من بود .. گفت .. ببینید چه قدر خوب سنت پیغمبر رو انجام می
دن .. ( مسواک کردن بعد از صرف غذا ) ..
من هم گفتم .. کاش همه ی سنت های پیغمبر رو به این خوبی به یاد داشتن و انجام
می دادن .. ( این چند سطر بالا کاملا حرف سیاسی بود و هر کسی برداشت سیاسی
نکنه .. بره جلو بوق برنه .. )
کسایی که توی کار هتل هستن .. خیلی روی طرز برخورد و روابط عمومی حساس
هستند .. این حرفم یعنی منم حساس تشریف دارم ..
یکی از مهماندار های هواپیما خیلی خوش برخورد و مودب بود .. خوش تیپ و خوشگلی
(اون جوری نگاه نکن .. هیز خودتی .. مرد بود .. ) رو هم بهش اضافه کنید
آقای شاملو .. اسمشون بود .. یک کمی با هم حرف زدیم .. واقعا ً ازشون خوشم اومد ..
(آگه من خانوم بودم حتما ً بهش جواب مثبت می دادم )
گفتم بلاگ می نویسم .. گفتن اهل نت نیستن ..
یکی از این اساب بازی های هواپیمایی که هواپیما هم بود بهم دادن .. گفتن اینو بذارم
روی میز کامپیوترم و وقتی چت و بلاگ می نویسی به یادشون باشم ..
من الان به یادشون هستم ..
خدا رو یه عالمه مرتبه شکر .. ما سالم نشستیم روی زمین ..
تا گوشیم رو روشن کردم .. مامان جونم زنگید .. اول که کلی قربون صدقم رفت .. بعد
گفت خدا رو شکر که سالم نشستی .. من فک کردم اومدن دنبالم فرودگاه ..
هیچکی نیومده بود دنبالم .. ( این جا ، جا داره یک نامردا بهشون بگم ) ..
خیلی منو زود فروختن ..
خودم عین یک مرد .. مثل یک گلادیاتور رفتم یک ماشین گرفتم و رفتم خونه دایی ..
خونه دایی گیشا بود .. وقتی رسدیم خونه دایی ساعت 4 بعد از ظهر بود ..
بابای خوبم جلوی در خونه منتظرم بود ..
رفتیم توی خونه ..
دقیقاً آمار ندارم .. ولی فک کنم .. 237 نفر منو ماچ کردن .. چه قدر فامیل جدید دیدیم ..
به بابام می گفتم اینا کجا بودن .. تا حالا
فک کن .. من دختر خاله زن دایی بابام رو دیدم .. البته پسر خاله زن دایی بابام رو هم
دیدم .. فک نکنید فقط خانوم ها رو دیدم .. مبادا که نگاهم به نگاه نا محرمی آلوده
بشه .. خلاصه کلی بهمان خوش گذشت .. عروسی که ترکوندم .. البته فقط قسمت
شام رو ترکوندم توی عروسکشون هم که نزدیک بود یک جا بریم وسط باقالی ها .. کلی
خدا رحم کرد .. فک کن من با هواپیما اومدم .. نمردم .. بعد با ماشین بمیرم .. خیلی
ضایع می شد .. نه ؟؟
مراسم ساعت 30 : 3 تموم شد .. یعنی میهمان ها رضایت دادن که برن خونشون ..
فک می کنید بعد از رفتن مهمون ها با اون خستگی چی کار کردیم ..
من و شوهر عمه ام و پسر عموم و پسر دایم تازه وقتی که مهمون ها رفتن نشستیم
حکم بازی کردیم .. تا 5 صبح حکم بازی می کردیم .. 7 به 1 هم بردیم .. قابل توجه
بروبچ .. حاجیتون .. 7 دست حاکم بود ..
پنجشنبه ..
تا ساعت 1 خواب بودم ..
عصر رفتیم فرحزاد .. خیلی جای چرتی بود .. چهار تا درخت کاشتن .. چهار تا تخت هم
گذاشتن .. بعد اسمش رو گذاشتن .. جای سر سبز و با حال .. جالب اینجاست .. با
طرقبه مشهد مقایسه اش هم می کنن .. قلیون هاشون هم اصلا ً تعریفی نداشت ..
طرقبه و شاندیر مشهد چیز دیگست ..
ساعت 9 بود برگشتیم خونه .. من با دوست جونم قرار داشتم ..
اگه حدس زدین با کی ؟؟
با وهاب جونم .. اومد گیشا دنبالم .. خیلی دلم تنگ شده بود واسش ..
کلی با هم راه رفتیم .. گیشا واقعاً واسه پیاده روی حال می ده ..
ساعت 12 برگشتم خونه .. باز حکم .. باز حکومت کردن من ..
جمعه ..
آخ چه حالی می ده آدم تا ساعت 1 بخوابه ..
جمعه صبح هیچ کاره خاصی نکردم .. ولی بعد از ظهر با وهاب خان قرار داشتم ..
تا ساعت 9 شب با وهاب بودم .. دل کندن از وهاب خیلی سخت بود ..
کلی اشک ریختیم ..
ساعت حوالی 10 بود که با مامان و پسر داییم رفتیم فرودگاه ..
از اطلاعات پرواز پرسیدم که پرواز مشهد تهران کی انجام می شه ..
گفت ساعت 50 : 2 صبح ..
یعنی 2 ساعت تاخیر .. مامان اینا گیر داده بودن که بیا برگردیم خونه ..
من گفتم .. عمراًَ .. توی مرام ما برگشت مرگشت نیس ..
از این ور هم آقا وهاب زنگ زده که منم الان می یام فرودگاه .. بهش گفتم می خوای
بیایی فرودگاه عکس منو برداری .. نمی ذارن آدم دو دقیقه با خودش تنها باشه
شاید بخواد یک کوچولو با مادر بچه ها صحبت کنه ..
البته از من که این کارا بعید است .. مبادا که نگاهم به نگاه نا محرمی آلوده بشه ..
مامان اینا رو با هر جون کندنی بود فرستادم خونه ..
وهاب رو هم تهدید کردم اگه پاتو بذاری فرودگاه .. اون منطقه تهران اسمش چیه ..
قلک .. قلهک .. همون .. روی سرت خراب می کنم ..
یکم با گوشیم بازی کردم .. بعد هم مجله خوندم .. بعد هم تکرار جومونگ رو از تلویزیون
فرودگاه نگاه کردم .. جاتون خالی ساعت 30 : 3 پرواز انجام شده .. تا رسیدم مشهد و
رفتم خونه شد ساعت 6 صبح
بازم تا ساعت 1 خوابیدم ..
این مسافرت چند روزه بهم خوش گذشت
قصه ما به سر رسید .. کیوان به خونشون رسید ..