بروبچ فقير بررهخوش آمديد . قدم رنجه فرموديد . نظر يادتون نره

   

 
۱۳۸۸/٩/٧

  
سلام .................

جمع نوکرم ..

ملت چاکرم ..

یک مدتی کامران خیلی موبایل شده بود .. ( خیلی موبایل شده بود یعنی چی ؟؟ اینهو

انیشتین داری این نوشته منو می خونی .. هم بگو ببینم منظور من از خیلی موبایل

شده بود یعنی چی ؟؟ ) خیلی موبایل شده بود یعنی خیلی مشکوک شده بود ..

همش کله اش توی موبایل بود ..

معلوم نبود با کی اس ام اس بازی می کرد .. یهو می خندید .. یهو فحش می داد ..

یهو می گفت .. ای جان .. یهو می گفت .. برو بابا ..

سر کلاس  .. اس ام اس بازی .. توی ماشین .. اس ام اس بازی .. توی خونه اس ام اس بازی ..

خیلی ببخشید ها .. واقعا ً معذرت می خوام .. گلاب به روتون .. روی کامران به دیوار ..

توی اتاق خودش هم اس ام اس بازی می کرد ..

( ضایع شدی .. فکر کردی می خوام بگم توی توالت هم اس ام اس بازی می کرد ؟؟ ..

نه اون جا اس ام اس بازی نمی کرد .. یعنی جرات نمی کرد .. خب اتفاق دیگه .. یهو

دیدی افتاد .. )

باید 400 بار صداش می کردی تا بیاد سر میز صبحانه یا ناهار یا شام ..

هر جا می خواستیم بریم باید هواسمون بهش می بود که یه وقت جا نمونه از ما ..

دیگه داشت غیر قابل کنترل می شد .. افت درسی .. افت زندگی .. افت همه چی ..

ما هر چی تلاش کردیم .. فرد اون ور خطی رو پیدا کنیم نشد .. از دختر های  دانشگاه

نبود .. اخه کامران تحت کنترل شدید بود .. هیچ قرار و مداری نداشت .. حتی تلفنی هم

صحبت نمی کرد .. کیا می گفت شاید با خودش اس ام اس بازی می کنه ..

کوروش هم می گفت .. شاید اون ور خطی پسر باشه .. خب امکان این نظر بود ..

اشتباه گرفته باشن .. فک کن .. دو ماه با یه نفر اس ام اس بازی کنی ..

بعد بفهمی پسر بوده .. ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش

ولی نه .. من تا نفهمم این با کی اس ام اس بازی می کنه .. آروم نمی شم ..

قرار شد هر وقت کامران پیش موبایلش نبود .. عملیات رو عملیاتی کنیم ..

چند بار تیرمون به سنگ خورد .. نشد .. یه شب که خواب بود .. و من هنوز بیدار بودم

دیدم براش اس ام اس اومد .. کامران خواب بود ..

دیدم بهترین وقته .. موبایلش رو برداشتم .. رفتم توی اتاق کوروش و کیا ..

اونی که بهش اس ام اس داده بود یه کسی بود به نام سلطان ..

اسمش که خفن بود ..

به کیا گفتم یه کاغذ و خودکار بیار  .. اس ام اس ها رو بنویسیم .. بعدا می خونیم ..

کلی می خندیم ..

رفتیم از اولین اس ام اس که اومده شروع کردیم به خوندن ..

سلطان نوشته بود .. چمبه بیداری .. توضیحات بیشتر >> کامران پسری است لاغر در

حد  سوزن .. شاید هم لاغر تر .. از سوزن وقتی باد شدید می یاد ما کامران رو محکم

میگیریم که باد نبرش .. تا حالا دو تا بشقاب غذا نخورده .. درست برعکس من ..

من تا حالا کمتر از 2 تا بشقاب غذا نخوردم ..

کیا کاغد آورد .. وای پسر خنده بازاری بود .. این دو تا خیلی شاسکول هستن ..

از اولین اس ام اس براتون می نویسم ..

سلطان : .. چمبه کجایی ( منظورش کامران 45 کیلویه ) ..

کامران : .. دارم می رم دانشگاه کنیزم .. ( ما نفهمیدیم این سلطان یا کنیز )

سلطان : .. وای به حالت اگه چشم چرونی کنی .. چشمات در می یارم باهاش برات

سوپ درست می کنم ..

کامران : .. چشم  .. شما امر کنید .. فقط اگه اجازه بدی امروز از خانوم دهقان جزوه

حسابداری شرکتها هاش رو بگیرم .. (خاک بر سر زن ذلیلت بکنن ) ..

سلطان : .. نه خیر لازم نکرده .. از پسر های کلاستون بگیر ..

کامران : .. نفسم .. کسی از پسر های کلاسمون جزوه نمی نویسه ..

سلطان : .. پس اون کیوان و کوروش و کیا الاغ چی کار می کنن .. ( می تونستم این

الاغ رو حذف کنم .. ولی سانسور نداریم )

کامران : .. ای بابا .. نفس جان .. اینا که درس نمی خونن ..

کیوان که نمی دونم .. یک ساید .. وایت .. یه همچین چیزی ساخته دائم پای

کامپیوتره ..

کوروش هم که دائم موتورش رو تمیز می کنه .. جالب اینجاست با جارو برقی هم

تمیزش می کنه ..

کیا هم همش شارژر سونی اریکسون می خره .. دائم هم گوشیش شارژ نداره ..

(نامرد ببین چه جوری ما رو خراب کرد )

سلطان : الهی بمیرم .. خودم می یام از اون زندان درت می یارم .. ( بیا جان کامرانت ..

ما رو هم راحت کن ) ..

کامران : بیا .. بیا  .. خسته شدم .. افسردگی گرفتم .. دلم برات تنگ شده .. ( آه .. چه

قدر حال بهم زن ) ..

سلطان : .. ای جان .. تو آقای خودمی .. شوهر جون خودمی .. ( الان فقط باید گفت ..

بله .. چشم مامان کامران روشن )

کامران : .. می ذاری یکمی خودم رو برات لوس کنم .. (به نظر شما تایتانیک دختره بود

یا پسره  .. )

سلطان : .. نه خیر .. دیگه یکم بروت می خندم پرو نشو .. ( آدم با گلنگ چلو کباب

بخوره .. ولی این جوری ضایع نشه .. ) ..

کامران : سولی جونم .. سولی خانوم ..

سلطان : .. کوفت .. پاشو آماده شو برو دانشگاه .. دیگه ..

کامران : .. خب چشم .. ولی چی بپوشم .. ( اگه یهو دیدن وسط لباس پوشیدن کامران

رفتیم یک موضوع دیگه .. بدونید که سانسور شده اون قسمت .. با عرض شرمندگی  ..

من توی بلاگم .. حرف های صحنه دار نمی زنم .. )

سلطان : شلوار پارچه ای گشاد .. یک پیراهن گشاد هم می پوشی ..

توی شلوارت هم نمی کنی ..

می ندازی رو شلوارت .. کفش اسپرت .. برو حال کن .. آقای خوش تیب خودمی ..

کامران : .. چشم .. ( بابا خیلی ذل ذلیلی به خدا )

سلطان : .. خپل به موهات هم ژل و از این آتا آشغالا نزن ..

کامران : .. چشم همسرم .. ( یک تبر به من بدید من گردن اینو قطع کنم ) ..

داشتیم بقیه اس ام اس ها رو می خوندیم که یهو صدای کامران اومد که داد زد ..

گوشیم کوووووووووووو ..

کوروش و کیا هم همون جا توی اتاقشون خودشون رو زدن به خواب ..

منم مونده بودم چی کار کنم ..

رفتم توی اتاق گفتم چیه بابا .. داد می زنی نصفه شبی ..

کامران گفت : گوشیم نیست ..

گفتم : شاید زیر تختت افتاده باشه .. گفت دیدم .. گفتم خوب نگاه کن ..

خوابی هنوز  .. چشمات خوب کار نمی کنه ..

رفت زیر تخت که نگاه کنه .. من سریع گوشیش رو گذاشتم .. زیر بالشتش ..

گفتم .. دانشمند .. گوشیت که زیر بالشتته .. اومد بیرون گفت ..این خونه علاوه بر 3 تا

خنگ ( به نظر شما با من و کوروش و کیا بود ؟؟ ) .. جن هم پیدا کرده ..

گفتم .. کوروش رو بیدار می کنما ..

کامران گفت : .. بشین بینم بابا .. ( پرو شده جدیدن .. همین سلطان پروش کرده ) ..

رفت زیر پتو و شروع کرد به اس ام اس .. زدن ..

                                          

نويسنده : کیوان برره - ارسال شده در ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ


 
۱۳۸۸/٧/٢٢


سلام ..........................

جمع نوکرم ..

ملت چاکرم ..

سال 84 منو کامران ماه رمضان مشهد بودیم ..  این که چی شد که

اومدیم مشهد بماند .. ما با این بشر دو هفته مشهدبودیم اندازه 20 سال آبرومون رفت ..

این جریانی که می خوام براتون تعریف کنم شاید باورتون نشه ..

ساعت حوالی 5 بود و نزدیک اذان مغرب .. یعنی اگه بهتر بخوام بگم نزدیک به افطار

منو کامران بیرون بودیم .. می دونید که نزدیک به افطار چون اکثر به اتفاق افراد می خوان

برن خونه واسه افطار هم ترافیک زیادی هستش و هم تاکسی خیلی کم گیر می یاد ..

من و کامران چهار راه آزاد شهر بودیم .. می خواستیم بریم سناباد ..

( به قول کامران سنباد ) چهار راه آزاد شهر خیلی شلوغ بود ..

یهو یک تاکسی جلوی منو کامران نگه داشت .. دو تا جای خالی داشت ..

من گفتم سناباد .. تا خواستیم سوار شیم .. یهو دو تا دختر پریدن توی ماشین

من رو به دخترا کردم و گفتم ببخشید ما زود تر مسیرمون رو گفتیم ..

یکی از خانوم ها گفت ما عجله داریم .. من گفتم .. خب مگه ما بیکاریم که کنار خیابون

ایستادیم .. اون یکی خانوم گفت ما سوار شدیم دیگه ..

یهو کامران که تا اون موقع ساکت بود گفت .. اگه می شه شما روی پای دوستتون

بشینید .. من هم روی پای این دوستم که کیوانه می شینم ..

البته می تونیم جا هامون رو هم عوض کنیم .. من چشمام گرد شده بود ..

گفتم دیونه چی داری می گی .. راننده تاکسی و بقیه مسافرا داشتن می خندیدن ..

خانومه گفت : ترش می کنی پسرم .. کامران گفت اتفاقا من چیز های ترش دوست دارم

مامان .. کامران رو به راننده تاکسی کرد و گفت .. آقای راننده هوای این مادر ما رو داشته

باش تا آخر مسیر ..تاکسی رفت و منو کیوان باز واستادیم کنار خیابون ..

یهو یک رنو که توش دو تا خانوم نشسته بودن از کنار ما رد شدن .. کامران داد زد

سناباد .. من خندیدم بهش .. گفتم ای دیونه .. اگه نگه داره چی ..

یهو کامران گفت کیوان نگه داشت .. گفتم چی .. گفت اون رنو نگه داشت ..

رنو دنده عقب گرفت و اومد جلوی ما ایستاد .. خانومی که کنار راننده نشسته بود و

البته خیلی جوان و خیلی (به دلیل حفظ شئونات اسلامی این قسمت سانسور شد ) ..

گفت .. ما هم مسیرمون سناباده .. تا اون جا میرسونیمتون ..

من گفتم نه خانوم .. ممنون .. ببخشید این دوست من همین جوری گفت .. ببخشید ..

مزاحم نمی شیم .. خانومه گفت نه چه مزاحمتی .. خوشحال می شیم .. زشته دو تا

پسر خوش تیپ و خوشگل این موقع کنار خیابون بایستن .. کامران گفت البته کیوان

بیشتر منظورشون با من بود .. تا من اومدم بگم .. باز نه .. دیدم آقا کامران توی ماشین

نشسته .. گفتم کامران زشته پیاده شو .. خانوم جوان گفت ..

شما چقدر تعارف می کنید .. سوار بشید دیگه ..

کامران گفت آره بابا این همین جوریه .. توی دانشگاه پدر مارو در اورده .. به همه دختر

دانشگاه می گه .. خواهر .. این تیپش گول زنه .. از اون بچه حزب اللهی هاست .. 28

کارت بسیج داره .. ( قابل توجه دوستان .. من تا حالا یک روز هم عضو بسیج نبودم ..

البته این دلیل نمی شه که بسیج رو قبول نداشته باشم .. من با ساختار بسیج

مخالفم .. این موضوع جای بحثش هم الان نیست ..لطف کنید درباره این قسمت

نوشتم نظری اگه دارید ندید .. البته ابراز عقاید آزاده .. ولی من خواهش می کنم .. )

تازه به احمدی نژاد هم رای داده .. تا حالا 10 دقیقه مداوم با یک دختر صحبت نکرده

اون دو تا خانوم هم هی می خندیدن به حرف های اقا کامران ..

به کامران گفتم بذار پیاده بشیم ..

خانومی که پشت فرمون بود گفت اگه این آقا کامران رو اذیتش کنید .. ما با خودمون

 می بریمش ..کامران گفت این منو اذیت می کنه .. شما منو با خودتون ببرید ..

اون خانوم ها هی سوال می پرسیدن .. این کامران بی شهور هی جواب می داد ..

تمام بیوگرافی ما رو داد به اینا ..

کلی با هم جور شده بودن .. هی کامران از خل بازی هاش واسه اینا تعریف می کرد ..

اونا هم هی می خندیدن .. سه راه خیام بودیم .. پشت چراغ قرمز یک پرشیا کنار

ماشین ما ایستاد .. توی ماشین دو تا خانوم بودن .. این دو تا خانوم

ایولا داشتن ( البته مبادا که نگاهم به نگاه نا محرمی آلوده بشه و از این حرفا ) ..

 نمی دونم چرا امروز هر چی به پست ما می خورد دو تا خانوم بودن .. من نگاهم به

طرف اون پرشیا و خانوما بود .. یهو کامران گفت آهای پرو کجا رو نگاه می کنی ..

دو تا خانومی که ما توی ماشینشون بودیم ..

به من گفتن به من نمی یاد چشم چرون باشم .. گفتم نه داشتم فک می کردم ..

گفتن به چی .. گفتم : اگه این کامران یک کمی صبر می کرد .. الان با این پرشیا تا

سناباد می رفتیم .. تازه این خانوما خوشتیپ تر هم هستن ..

عصبانیت رو می شد از چهره های خانوم ها حدس زد .. کامران دستش رو گذاشت رو

دهن من ..گفت .. این کیوان خله .. حرف نمی زنه .. وقتی هم حرف می زنه ..

چرت و پرت می گه .. خودم کلی خندم گرفته بود .. خانوما هم شروع کردن به فحش

دادن .. می خواستن پیادمون کنن .. کامران کلی خواهش کرد ..

من فقط داشتم می خندیدم .. بلند بلند .. اون خانوم ها هم بیشتر حرصشون می

گرفت .. رسیدیم سناباد .. وقتی پیاده شدیم .. یکی از خانوما گفت .. اگه این کامران

نبود .. همون سه راه خیام پیادت می کردیم .. منم گفتم ..

خب با پرشیا می یومدم تا سناباد ..

 

نويسنده : کیوان برره - ارسال شده در ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ


 
۱۳۸۸/٦/۱


سلام ................................

جمع نوکرم ..

ملت چاکرم ..

داری درست می بینی .. من زنده ام .. هواپیمام سقوط نکرد .. البته یک جا داشت

می کرد .. ولی نکرد ..

از اول رفتنم می خوام بگم .. البته از اول اولش که نه .. یک جاهاش رو باید سانسور

کنم .. پرو نشو دیگه .. خوبه منم بیام توی زندگی خصوصیت دخالت کنم .. توی زندیگت

سرک بکشم ..

چهارشنبه ..

صبح ساعت 9 صبح رفتم هتل .. چند تا کار کوچیک داشتم که باید انجام می دادم ..

کارام تا ساعت 11 طول کشید .. هر پنج دقیقه یک بار خاله پریسام زنگ می زد که

کجایی هی یاد آوری می کرد که من ساعت 1 پرواز دارم ..

آخه من سابقه جا موندن از هواپیما رو دارم

هنوز بانک نرفته بودم .. کت و شلوار خودم و بابا رو هم هنوز از خیاط نگرفته بودم ..

کم کم داشت یاد آوری های خاله پریسا به فحش تبدیل می شد ..

بانک رو رفتم از اون ور هم یک تاکسی گرفتم و رفتم خیاط کت و شلوارم ..

من همیشه کت و شلوار می پوشم .. تیپ رسمی و مجلسی ..

کت و شلوارم رو هم همیشه پیش آقای خداشناس .. خیاط برنا .. می دوزم ..

بهترین خیاط کت و شلوار مشهد ایشونه .. البته خیاط دلوار هم هست  و کاراش هم

خوبه .. ولی دلاور خیلی تنگ و چسب می دوزه .. کت شلوار آماده هم توی مشهد چیز

درست حسابی گیرت نمی یاد .. پس اگه اومدی مشهد

کت و شلوار نخر .. البته قبلا ً ایکات بود .. واقعا ً کاراش معرکه بود .. ولی از مشهد رفت ..

من فقط ایکات رو قبول دارم .. هاکوپیان مشهد هم کاراش به خوبیه کارای تهرانش

نیست .. گراد و گابریل مون و برنسس هم بنجل فروشن ..

مخصوصاٌ گراد ..

البته پیر گاردین هم مشهد هست که من هنوز نرفتم .. از کت و شلوار های سوواری هم

تعریف شنیدم ..

راهنمایی برای خرید کت و شلوار بسه .. آپ بعدی راهنمایی خرید کت و دامن رو بهتون

آموزش می دم .. کت و شلوار خودم و بابا رو گرفتم .. ( از آقای خداشناس ممنونم ) ..

رفتم سمت خونه .. وسائل رو از قبل آماده کرده بودم .. مامان پریسا ( خاله ) .. همه

چی رو اماده کرده بود .. خاله زنگید به آژانس .. ماشین اومد ..

خاله منو 147 بار از زیر قرآن رد کرد ..

یک کاسه آب هم آماده کرده بود که بریزه پشت سرم .. من همه آب رو خوردم ..از بس

که تشنم بود .. رفتم فرودگاه .. پرواز 973 مشهد به تهران ..

کل مسافرای پرواز عرب بودن .. تمام صندلی های سمت چپ عرب نشته بود ..

یک سوال .. اینا بیکارن .. می یان ایران ..

وقتی توی راهرو هواپیما داشتم می رفتم سمت صندلیم  ، دستم خورد توی سر یک

خانوم عرب .. کلی بهش برخوده بود که دست یک نامحرم خورده به سرش ..

البته من که تحویل نگرفتم .. نوش جونش ..

ولی با خودم گفتم کاش .. مرد های عرب وقتی دستشون به یک زن نامحرم می خورد

اینقدر ناراحت می شدن .. کنار من یک خانوم با پسرش نشته بود .. این پسر هی می

گفت مامان ما سقوط می کنیم .. مامانه هم می زد توی سر پسرش .. فک کنم تا

تهران این پسر 200 یا 300 تا توی سری خورد .. بعد از پذیرایی که توی هواپیما شد ..

این عرب های که کنار من بودن شروع کردن با یک چیزی خلال کردن دندوناشون

خانومی  هم که این ور من بود .. گفت .. ببینید چه قدر خوب سنت پیغمبر رو انجام می

دن .. ( مسواک کردن بعد از صرف غذا ) ..

من هم گفتم .. کاش همه ی سنت های پیغمبر رو به این خوبی به یاد داشتن و انجام

می دادن .. ( این چند سطر بالا کاملا حرف سیاسی بود و هر کسی برداشت سیاسی

نکنه .. بره جلو بوق برنه .. )

کسایی که توی کار هتل هستن .. خیلی روی طرز برخورد و روابط عمومی حساس

هستند .. این حرفم یعنی منم حساس تشریف دارم ..

یکی از مهماندار های هواپیما خیلی خوش برخورد و مودب بود .. خوش تیپ و خوشگلی

(اون جوری نگاه نکن .. هیز خودتی .. مرد بود .. ) رو هم بهش اضافه کنید

آقای شاملو .. اسمشون بود .. یک کمی با هم حرف زدیم .. واقعا ً ازشون خوشم اومد ..

(آگه من خانوم بودم حتما ً بهش جواب مثبت می دادم )

گفتم بلاگ می نویسم .. گفتن اهل نت نیستن ..

یکی از این اساب بازی های هواپیمایی که هواپیما هم بود بهم دادن .. گفتن اینو بذارم

روی میز کامپیوترم و  وقتی چت و بلاگ می نویسی به یادشون باشم ..

من الان به یادشون هستم ..

خدا رو یه عالمه مرتبه شکر .. ما سالم نشستیم روی زمین ..

تا گوشیم رو روشن کردم .. مامان جونم زنگید .. اول که کلی قربون صدقم رفت .. بعد

گفت خدا رو شکر که سالم نشستی .. من فک کردم اومدن دنبالم فرودگاه ..

هیچکی نیومده بود دنبالم .. ( این جا ، جا داره یک نامردا بهشون بگم ) ..

خیلی منو زود فروختن ..

خودم عین یک مرد .. مثل یک گلادیاتور رفتم یک ماشین گرفتم و رفتم خونه دایی ..

خونه دایی گیشا بود .. وقتی رسدیم خونه دایی ساعت 4 بعد از ظهر بود ..

بابای خوبم جلوی در خونه منتظرم بود ..

رفتیم توی خونه ..

دقیقاً آمار ندارم .. ولی فک کنم .. 237 نفر منو ماچ کردن .. چه قدر فامیل جدید دیدیم ..

به بابام می گفتم اینا کجا بودن .. تا حالا

فک کن .. من دختر خاله زن دایی بابام رو دیدم .. البته پسر خاله زن دایی بابام رو هم

دیدم .. فک نکنید فقط خانوم ها رو دیدم .. مبادا که نگاهم به نگاه نا محرمی آلوده

بشه .. خلاصه کلی بهمان خوش گذشت .. عروسی که ترکوندم .. البته فقط قسمت

شام رو ترکوندم توی عروسکشون هم که نزدیک بود یک جا بریم وسط باقالی ها .. کلی

خدا رحم کرد .. فک کن من با هواپیما اومدم .. نمردم .. بعد با ماشین بمیرم .. خیلی

ضایع می شد .. نه ؟؟

مراسم ساعت 30 : 3 تموم شد .. یعنی میهمان ها رضایت دادن که برن خونشون ..

فک می کنید بعد از رفتن مهمون ها با اون خستگی چی کار کردیم ..

من و شوهر عمه ام و پسر عموم و پسر دایم تازه وقتی که مهمون ها رفتن نشستیم

حکم بازی کردیم .. تا 5 صبح حکم بازی می کردیم .. 7 به 1 هم بردیم .. قابل توجه

بروبچ .. حاجیتون .. 7 دست حاکم بود ..

پنجشنبه ..

 تا ساعت 1 خواب بودم ..

عصر رفتیم فرحزاد .. خیلی جای چرتی بود .. چهار تا درخت کاشتن .. چهار تا تخت هم

گذاشتن .. بعد اسمش رو گذاشتن .. جای سر سبز و با حال .. جالب اینجاست .. با

طرقبه مشهد مقایسه اش هم می کنن .. قلیون هاشون هم اصلا ً تعریفی نداشت ..

طرقبه و شاندیر مشهد چیز دیگست ..

ساعت 9 بود برگشتیم خونه .. من با دوست جونم قرار داشتم ..

اگه حدس زدین با کی ؟؟

با وهاب جونم .. اومد گیشا دنبالم .. خیلی دلم تنگ شده بود واسش ..

کلی با هم راه رفتیم .. گیشا واقعاً واسه پیاده روی حال می ده ..

ساعت 12 برگشتم خونه .. باز حکم .. باز حکومت کردن من ..

جمعه ..

آخ چه حالی می ده آدم تا ساعت 1 بخوابه ..

جمعه صبح هیچ کاره خاصی نکردم .. ولی بعد از ظهر با وهاب خان قرار داشتم ..

تا ساعت 9 شب با وهاب بودم .. دل کندن از وهاب خیلی سخت بود ..

کلی اشک ریختیم ..

ساعت حوالی 10 بود که با مامان و پسر داییم رفتیم فرودگاه .. 

از اطلاعات پرواز پرسیدم که پرواز مشهد تهران کی انجام می شه ..

گفت ساعت 50 : 2 صبح ..

یعنی 2 ساعت تاخیر .. مامان اینا گیر داده بودن که بیا برگردیم خونه ..

من گفتم .. عمراًَ .. توی مرام ما برگشت مرگشت نیس ..

از این ور هم آقا وهاب زنگ زده که منم الان می یام فرودگاه .. بهش گفتم می خوای

بیایی فرودگاه عکس منو برداری .. نمی ذارن آدم دو دقیقه با خودش تنها باشه

شاید بخواد یک کوچولو با مادر بچه ها صحبت کنه ..

البته از من که این کارا بعید است .. مبادا که نگاهم به نگاه نا محرمی آلوده بشه ..

مامان اینا رو با هر جون کندنی بود فرستادم خونه ..

وهاب رو هم تهدید کردم اگه پاتو بذاری فرودگاه .. اون منطقه تهران اسمش چیه ..

قلک .. قلهک .. همون .. روی سرت خراب می کنم ..

یکم با گوشیم بازی کردم .. بعد هم مجله خوندم .. بعد هم تکرار جومونگ رو از تلویزیون

فرودگاه نگاه کردم .. جاتون خالی ساعت 30 : 3 پرواز انجام شده .. تا رسیدم مشهد و

رفتم خونه شد ساعت 6 صبح

بازم تا ساعت 1 خوابیدم ..

این مسافرت چند روزه بهم خوش گذشت

قصه ما به سر رسید .. کیوان به خونشون رسید ..

                                    

نويسنده : کیوان برره - ارسال شده در ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ


 
۱۳۸۸/٥/٧


جمع نوکرم ..

ملت چاکرم ..

سازمان هواپیمایی کشوری بی نهایت مخلصم .. اصلا من نوکر و چاکر هیچکدوم از اینا

نیستم فقط خودت هواپیمایی .. غلامم

داشتیم زندگیمون رو می کردیم به خدا ..

داماد شدنت چی بود بابا ؟ .. بابام نه .. بابام داماد نشده .. یعنی جرات نداره بشه ..

خودم داماد شدم ؟؟ .. من غلط بکنم .. همین بابای ما داماد شد ..

واسه هفت نسل ما بسه ..

این پسر دایی ما داماد شده .. امروز هم مراسم دامادیشه .. تمام اعضای خانواده هم

گیر دادن که تو ( کیوان ) باید بیایی هی از من انکار  .. هی از خانواده اصرار .. البته

خانواده که می گم .. دایی  .. زن دایی ..

 دختر دایی و پسر دایی .. مامان بزرگ .. عمه .. شوهر عمه دختر عمه و پسر عمه ..

عمو .. زن عمو ..  و پسر عموهام

و هر چی فک و فامیل داریم .. تازه خانواده عروس گفتن این آقا کیوان کیه

که همه ازش تعریف می کنن .. بگید حتما ً بیاد ..  یکی از پسر عمو هام که

گفته که اگه من نیام اونم نمی یاد .. ( محبوبیت رو داشته باش ) ..

خلاصه اینکه من نفهمیدم ..

این مراسم .. مراسم دیدنه منه .. یا دامادیه پسر دایم ..

البته بدبختیش .. اینجاست .. معلوم نیست اینا توی مراسم از من چی می خوان ..

 که این همه اصرار می کن ..

البته من همه چیز رو تکذیب می کنم .. هر فیلم یا عکسی که از من بیرون درز کنه ..

قلابیه .. اصل فقط خودمم .. کپی برابر اصل نیست ..

نکته اصلی این قضیه اینجاست که من می خوام با هواپیما برم تهران

حالا چیه ؟؟ ..چرا گریه می کنید ..  گریه هاتون رو پاک کنید

دیگه این شتریه که در وبلاگ هر کسی می خوابه ..

 امروز نوبت من .. فردا نوبت تو .. و فردا ها نوبت شما ها ..

من امروز ساعت 30 : 1 بعد از ظهر  .. از مشهد به تهران پرواز دارم ..

بچه ها هر اتفاقی افتاد خودتون رو کنترل کنید و به اعصاب خودتون مسلسل باشید ..

من از همتون حلالیت می خوام .. از همه ..

البته یکسرهاتون حقتون بوده که اذیتتون کنم .. تازه کم هم اذیتتون کردم ..

هنوز جا داشتین ..

خلاصه اینکه من وصیت نامه ام رو هم نوشتم .. البته بذارید بمیرم بعد بخونیدش ..

دیروز به کامران زنگ زدم می گم .. من دارم با هواپیما میرم تهران ..

می خنده و می گه .. پس قراره یک هواپیما دیگه هم سقوط کنه ..

بهم گفت .. قبل از اینکه هواپیما سقوط کنه .. تو خودت رو بنداز پایین ..

با افتخار بمیر .. دیگه مرگ با هواپیما کلاس نداره ..

من امروز چهارشنبه 7 / 5 / 88 ساعت 30 : 1 بعد از ظهر از مشهد به تهران ..

و جمعه 9 / 5 / 88 ساعت 50 : 23 از تهران به مشهد پرواز دارم ..

چه آماری از خودم بهتون دادم .. ایول

واسه استقبال کسی دسته گل یا شیرینی یا کمپوت نیاره ..

گاو و گوسبند هم قربونی نکنید .. این همه بریز و بپاش اصلا درست نیست ..

یادتون باشه امسال سال اصلاح الگویی مصرفه ..

فقط دو تا پرچم بنویسید بزنید سر در  فرودگاه .. متنش هم اینا باشه ..

اولی : .. ای کیوان آزاده  .. آماده ایم .. آماده

دومی : ای کیوان قهرمان .. خوش آمادی به میهن ..
         

         

نويسنده : کیوان برره - ارسال شده در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ


 
۱۳۸۸/٤/۱۸

                   
سلام ...................

جمع نوکرم ..

ملت چاکرم ..

ما چهار شنبه شب ها .. توی خونه جلسه داریم ..

نه بابا ما کوچکتر از این هستیم که بخوایم از این جور جلسات بگیریم ..

ما لیاقت این جور جلسات رو نداریم ..

فک کردی چهار شنبه ها .. توی خونه جلسه دعای کمیل و زیارت عاشورا و دعای توسل

داریم .. نه .. ما چهارشنبه ها جلسه خانگی داریم .. یعنی درباره اتفاقات خونه جلسه

می ذاریم و تصمیم می گیریم .. موضوعی که این چهار شنبه می خواستیم در بارش

تصمیم برگیریم .. این بود .. خونه ی ما از دانشگاه دور بود .. یعنی دور نبود ..ما توی

خیالمون اونو دور تصور می کردیم ..

خب خسته می شدیم .. هی برو دانشگاه .. هی بیا خونه .. هی برو دانشگاه .. هی بیا خونه ..

چشم بسته هم می تونستیم بریم دانشگاه و برگردیم .. اینو باید به توانایی هامون اضافه کنیم ..

جلسه گذاشتیم که ببنیم چی کار کنیم که این راه نزدیک شه ..

فکرامون رو گذاشتیم روی هم .. البته فقط من و کوروش و کیا فکرامون رو ..

گذاشتیم روی هم .. کامران فکراش رو نداد .. خودش تنهایی خواست فک کنه ..

کلی بحث و جدل .. کلی محاسبه و مناظره .. کلی مناقشه و مزایده ..

کامران دیگه داشت کم می یاورد .. هی با خودش جنگ و جدل می کرد .. آخرش گفت ..

آقا منم با شما .. من هم می خوام توی بحث شما شرکت کنم ..

کوروش گفت : تو غلط کردی .. مگه ما مسخره تو هستیم ..

من گفتم .. ای جان . بیا قربونت برم .. ( من مامان خونه هستم دیگه )

کیا گفت : کیا هیچی نگفت ..

وقتی کوروش این حرف رو زد یکمی قیافش رفت توی هم .. ولی وقتی

من گفتم قربونت برم .. نیشش مثل همیشه باز شد ..

کیا گفت : باید یک موتور بخریم ..

کامران گفت : موافقم ..

کوروش گفت هر چهارتایی با موتور بریم دانشگاه یعنی ؟؟

من گفتم .. عمرا ً ما همین جوری بی آبرو هستیم .. فقط همین کارمون مونده ..

کامران گفت .. هی می گه آبرو .. خوش می گذره .. چهار تایی سوار می شیم ..

دست کوروش داشت می رفت بالا که باز بزنه پس گردنش ..

کامران گفت .. من یک نظر بدم .. گفتیم بگو .. گفت خونه رو بفروشیم بریم نزدیک

دانشگاه خونه بخریم .. کیا زد زیر گریه ..

کوروش دستاش رو گذاشت روی سرش ..

من گفتم .. کامران جان این خونه ی که ما توش هستیم .. اجاره ای ..

گفت : خب باشه .. می فروشیم می ریم نزدیک

گغتم خب ماله ما نیس  .. ماله کسی دیگه است ..

کوروش گفت بی خیال .. بابا .. اصلا این موضوع واسه جلسه هفته آینده ..

همه اعضای مجمع موافقت کردند ..

فرداش یهو دیدم صدای یک ماشین توی حیاط خونه می یاد .. با خودم گفتم حتماً باز

کامران ماشین همسایه رو ازش قرض گرفته تا واسش بشوره ..

اومدم توی حیاط دیدم یک پیکان آبی توی حیاطه .. کامران هم پشت فرمون نشسته ..

کله اش رو از توی .. شیشه در آورد گفت : چاکرم ..

رفتم جلو گفتم کامران این ماشین ماله کیه ؟

گفت خریدم .. گفتم از کی ؟

گفت .. دیگه .. دیگه ..

گفت از این به بعد زود می رسیم دانشگاه .. کلی با کلاس شدیم ..

کیا و کوروش هم از بیرون اومدن ..

کوروش گفت ماشین ماله کیه ..

کامران گفت مال منه ..

گفت .. کوروش از این به بعد با ماشین میریم دانشگاه ..

گفت بشینید بریم یک دوری بزنیم ..

نشستیم توی ماشین ..

فک کنید ..

یک پیکان آبی .. کپ .. شیشه ها سبز .. چراغ ها چشمک زن سبز ، آبی و قرمز ..

رینگ های سیمی .. لاستیک ها دور سفید مارشال ..

توش که از بیرونش دیدنی تر بود ..

تمام شیشه ها برقی .. روی توی دوزی در ها عکس های نیکی کریمی .. هدیه

تهرانی .. فلامک جنیدی .. جلوی ماشین هم یک عکس فردین .. صندلی ها هم روکش

چرم .. زرد و مشکی

سیستم در حد دیسکو .. 27 باند خربزه ای ..

پشت شیشه ی عقب هم بزرگ نوشته بود .. لوس ..

فک کنید منو .. ( کیوان ) .. کوروش و کیا .. تا 30 دقیقه گیج بودیم ..

از خونه رفتیم بیرون ..فک کنید تمام خیابون به ما نگاه می کردن ..

ما هنوز هم گیج بودیم ..

کامران یک بوق زد .. خودش می گفت 10 ، 11 کامیونیه .. ولی اینی که ما دیدیم بیشتر

به بوق قطار شبیه بود .. خیلی ماشین باحالی بود .. همه بهمون نگاه می کردن .. ما

هم که کمبود توجه و محبت داریم ..

خلاصه کلی داشتیم .. از این نظر مورد توجه و لطف قرار می گرفتیم ..

کامران گفت بعد از امتحانات میریم .. شمال .. فقط باید یک بار بند بخریم ..

شب ماشین رو حسابی شستیم .. با رنگ اسم چهار تایمون رو روی ماشین نوشتیم ..

کیوان .. کامران .. کوروش .. کیا ..

زیر اون لوس که پشت شیشه عقب بود .. یک بروبچ فقیر برره هم نوشتیم ..

فرداش با ماشین رفتیم دانشگاه ..

این نگهبانیه گیر ما باز مارو راه نداد .. بذار فارغ الاتحصیل بشیم ..

یک حالی ازتون بگیریم ..

همه بچه های دانشگاه اومدن بیرون دانشگاه تا ماشین روببینن ..

همه تبریک می گفتن .. کلی حال می داد ..

ما معروف بودیم .. معروف تر شدیم .. جهانی شدیم ..

هر کی سر این موضوع ما رو مسخره کنه .. خودش مسخرست ..

اصلا دلمون می خواد ..

خودت که ژیان هم نداری

 توضیحات  ..

١ - این مدت من کجا بودم ؟؟ هر کی جواب بده یک دور با ماشین می ذارم بزنه ..

٢ - انتخابات هم که تموم شد .. خوشحالم که باز هم آقای احمدی نژاد منتخب مردم بود

این آقا ( موسوی ) ٢٠ سال ساکت بود .. مملکت آروم بود .. ٢٠ روز اومد حرف زد .. کل

مردم رو به جون هم انداخت .. آقای کروبی هم با حال بود .. به قول کامران .. کروبی ..

جوک انتخابات بود ..

 

نويسنده : کیوان برره - ارسال شده در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ


 
۱۳۸۸/٢/٢٥


                     
سلام ...............

خونه ی ما خیلی دیدنیه .. یعنی شما باید ببینید که خونه ی ما چه طوره ..

خدا وکیلی تک خونه ی ما .. فک نمی کنم هیچ خونه دانشجویی مثل خونه ما باشه ..

وسائل خونمون خیر جور ِ .. به قول کامران ما باید دختر می شدیم ..

چون جهیزیمون جور ِ .. ( توصیه زندگانی مشترک ..

اگه به دنبال جهیزیه زیبا و خوشگل هستین .. می تونین از سلیقه ی ما استفاده کنید ..

ما خوش سلیقه هستیم .. با تضمین اینکه همه بگن خوشگله )

ما توی خونمون همه چی داریم  .. از همه حیث در رفاه و آسایش هستیم ..

ما می تونیم 100 سال کنار هم زندگی کنیم ..

( البته عمرا ً .. کامران باید داماد بشه ) ..

وسائل خونه ی ما ..

یخچال فریزر ساید بای ساید.. فرگاز .. ماکروفر .. چای ساز .. آبمیوه گیری سه کاره ..

تلویزیون 43 اینچ پروجکشن .. ویدیو سی دی و دی وی دی .. ظبط 6000 هزار وات ..

پلی استیشن یک .. مبل راحتی .. میز ناهار خوری .. و یک عالمه چیز دیگه ..

ببین می گم جهیزیه مون جور ِ .. نگو نه ..

تازه یک کامپیوتر هم داریم .. که من الان جلوش نشستم ..

ما وسائل خونمون رو خیلی دوست داریم و خیلی مواظبشون هستیم .. چون آسایش و

آرامش ما رو فراهم کردن ..

جریانی که امروز می خوام براتون تعریف کنم مربوط می شه به یکی از وسائل خونمون ..

پلی استیشن یک ..

یک وسیله تفریحی که توی خونه ما خیلی طرفدار  داره ..

شاید بعضی از شما به ما بخندین که پلی استیشن یک قدیمی شده ..

زمانی که ما پلی استیشن یک داشتیم .. تو ( همونی که به ما می خنده ) ..

یک قل دو قل بازی می کردی .. خب بسه دیگه حالت گرفته شد ..

ما هرشب توی خونمون کاپ می ذاشتیم .. یعنی ما چهار تا  ..  وچند تا از بچه های

دیگه هم می یومدن خونمون .. و مسابقه فوتبال می دادیم ..و یکی قهرمان می شد ..

از اون جایی که سرورتون .. یعنی اینجانب .. فوتبالیسته قهاری می باشد .. هم در زمین

و هم در پلی استیشن .. همیشه قهرمان بودم ..

کامران هم همیشه اولین نفر حذف می شد ..

یک شب فقط خودمون خونه بودیم .. کاپ گذاشتیم .. من تیم منتخب جهان رو همیشه

بر می دارم .. کوروش .. منتخب اروپا ..

کیا .. برزیل ..

کامران هم ایران رو بر می داره .. همیشه ..

بازی اول افتاد به کوروش و کیا ..

کوروش 3 به 2 کیا رو برد ..

بازی دوم من و کامران بودیم .. کامران التماس می کرد .. کیوان جون من ..

بذار ببرمت .. من گفتم عمرا ً .. تبانی .. به هیچ وجه ..

من کامران رو 5 به هیچ بردم .. البته می تونستم بیشتر بهش بزنم ..

بازی آخر هم بین من و کوروش برگزار شد .. و باز حاجیتون

برنده شد .. و کاپ قهرمانی به من داده شد ..

امتحان ها تموم شده بود .. دیگه ما کارمون شب و روز شده بود پلی استیشن

یک روز صبح بیدار شدیم .. کامران نبود .. یک کار اداری داشت .. رفته بود بیرون ..

قرار شد قبل از اینکه صبحانه بخوریم .. یک کاپ بزنیم .. هر کی اول باخت بره نون بخره ..

هر کی دوم شد .. صبحونه رو آماده

کنه .. نفر اول هم که لطف می کنن و می لمبونن ..

پلی استیشن رو روشن کردیم .. حال هر چی منتظر می شیم .. بازی فوتبال نمی یاد ..

قسمت سی دی رو باز کردم .. دیدم سی دی فوتبالمون نیس .. گفتم کوروش سی دی

کجاست .. کوروش گفت همیشه توی دستگاه بوده ..

کیا هم باز تعجب کرده بود .. خلاصه سی دی فوتبالمون نبود .. هر چی گشتیم پیدا

نکردیم ..همه خونه رو هم گشتم .. ولی پیدا نشد ..

فهمیدیم کار کامران بوده .. اخه چون خودش خونه نبوده .. نمی خواسته ما هم بازی

کنیم .. کیا گفت .. اره صبح دیدم سر پلی استیشن بود ..

کیا گفت بعد رفت توی آشپز خونه .. بریم آشپز خونه رو بگردیم ..

تمام آشپز خونه رو گشتیم .. فک می کنین .. کجا گذاشته بود .. توی ماکروفر ..

خلاصه بعد از کلی فحش که بهش دادیم .. نشستیم بازی کردیم .. باز من اول .. کوروش

دوم و کیا سوم شد .. کیا رفت نون بگیره .. کوروش هم رفت صبحانه رو آماده کنه .. من

هم از اون جای که بچه خوب و خاکی هستم ..

خونه رو جمع جور کردم ..

جاتون خالی صبحانه رو خوردیم .. نشستیم باز بازی کردن ..

کامران در خونه رو باز کرد .. ( البته با کلید باز کرد .. ) ..

تا دید ما داریم بازی می کنیم .. تعجب کرد .. گفت سی دی رو از کجا پیدا کردین ..

گفتیم .. ما زرنگ تر از توایم .. گفت دفعه بعد سی دی رو با خودم می برم .. ببینم اون

موقع هم زرنگ هستین .. گفت من می خوام بازی کنم .. گفتیم عمرا ً .. به خاطر این

کار تا دو هفته نباید بازی کنی .. شروع کرد به گریه کردن .. گفت من که همیشه آخرم ..

دیگه چه فرقی به حال شما می کنه ..

دلمون سوخت واسش .. بازیش دادیم ..

چند وقت بود کامران شب و صبح بازی می کرد یک روز اومدیم خونه دیدیم کامران داره

بازی می کنه .. ٧٣ به هیچ آمریکا رو زده بود چیزی به آخر بازی نمونده بود .. بازیش تموم

شد .. کلی ذوق مرگ شده بود .. اولین باری بود که یک تیم رو برده بود .. رفت واسه

همه شیرینی خرید ..

                                                      

نويسنده : کیوان برره - ارسال شده در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ


 
۱۳۸۸/٢/۳


سلام .................

ما یک درسی داشتیم به اسم کاربرد رایانه در حسابداری ..

خیلی درس چرتی بود .. البت ( همون البته خودتونه ) چون من مخ کامپیوتر بودم ..

واسه من آسون بود ..

همین جا ، جا داره بگم .. جمع نوکرم .. ملت چاکرم ..

چون ما این کلاس رو تا ساعت 8 شب سر کلاس بودیم .. کسی هم خونه نبود که واسه

ما شام درست کنه .. واسه همین مجبور بودیم شب شام حاضریی بخوریم ..

از اونجایی که هم ما ( کیوان  ، کامران ، کوروش و کیا ) اهل شکم هستیم ..

تا کلاس تموم می شد .. می گفتیم پیش بسوی شام ..

توی کلاس بحث شام می شد .. که چی بخوریم .. این همکلاسی های ما هم ..

هی مثل الان شما .. هی کِر کِر به ما می خندیدن .. ( ما به خودمون افتخار می کنیم

که می تونیم چهره های عبوثی ( چه کلمه سختی واسه توصیف چهره تون بکار بردم )

مثل شما رو بخندونیم ) .. یک بار که سر کلاس بودیم .. استاد پرسید شما 4 تا ..

کامران گفت کدوم 4 تا .. استاد گفت شما 4 تا .. کامران گفت بچه ها با ماست ..

جان استاد .. استاد گفت امشب شام چی می خواین بخورین ..

آقا ما رو می گی  .. همدیگه رو نگاه می کردیم .. من به کامران .. کامران به کوروش ..

کورش به کیا .. کیا به من .. من به کوروش .. کوروش به کیا .. کامران به خانم ...... ، 

 .. نه ببخشید کامران به کوروش .. همین جوری ما مملو در محو وجود نگاه هم بودیم که

یهو دوباره صدای استاد اومد که شما شام چی می خواین بخورین ..

کوروش گفت : استاد چون تا ساعت 8 سر کلاسیم خوب شام نداریم ..

اینا .. (اشاره به ما ) غذای ظهر مونده نمی خورن ..

کیا گفت آخه غذای مونده خوب نیست ..

کامران گفت : نه خیر کلاسمون بالاست .. تازه بعد از شام مسواک هم می زنیم ..
 
استاد گفت خب بالاخره چی می خورین .. من گفتم .. استاد خب حاضری ..

مثلا ً تخم مرغ .. کل کلاس خندید .. کامران گفت .. مرگ .. یه جوری می خندن که انگار

خودشون هر روز و شب .. ماهیچه و شیشلیک و میگو می خورن ..

کامران گفت اصلا حالا که اینجوری شد.. همتون فردا مهمون ما رستوران نخلستان

کوروش زد پس گردنش گفت .. جو گرفتت باز ..

من گفتم : استاد دیگه الکی که اسم ما بچه های فقیر ببره نیست ..

استاد گفت : من می خوام امشب شام بیام خونه شما ..

باز ما همدیگه رو نگاه کردیم ..

من به کامران .. کامران به کوروش .. کورش به کیا .. کیا به من .. من به کوروش ..

کوروش به کیا .. کامران به خانم ...... بازم ببخشید .. (این کامران جدیداً هیز شده)

کامران گفت .. استاد ببخشید با خانومتون دعوا کردین .. خونه راهتون نمی ده می

خواین بیاین خونه ما ؟ ..

استاد خندید و گفت : نه من هنوز مجردم .. کامران گفت عین ما .. استاد ما هم نمی

خوایم عروس شیم .. کوروش گفت بسه دیگه .. 

منم گفتم : نه خواهش می کنم استاد خونه خودتونه .. تشریف بیارین ..

نمی شد کاریش کرد .. زشت بود اگه می گفتیم نه .. نیا ..

کامران رو کرد به بچه گفت .. ما که این درس رو پاس کردیم ..

ما چهار تا .. به اتفاق استاد رفتیم به سمت در دانشگاه ..

استاد ما 206 داشت .. آقا ما واسه اولین بار سوار 206 شدیم ..

چه ماشین باحالیه .. کامران که کلی ذوق مرگ شده بود ..

خدا قسمت شما هم بکنه سوار این جور ماشین ها بشین ..

دیگه از این بیشتر آبروی خودمون رو نمی برم ..

رسیدیم خونه ..

خدا رو شکر خونه تمیز بود ..

استاد گفت باید تخم مرغ درست کنید ..

همه چیز داشت خوب پیش می رفت که یهو کیا و کامران سر نوع دوغ که می خواستن

بخرن شروع کردن به دعوا کردن .

توصیه پزشکی : ما اصلا ً نوشابه نمی خوریم .. به شما هم توصیه می کنم نوشابه

نخورین ..

خلاصه ما هم کشیده شدیم .به دعوا .. کیا می گفت دوغ بشیر بخریم ..

کامران می گفت دوغ پادراتوس بخریم ..

دعوا داشت به کتک کاری می کشید ..

استاد گفت .. قرعه کشی می کنیم بین کیا و کامران .. اسم هر کی در اومد

اون میره دوغ می خره ..

روی دو تا کاغذ اسم کیا و کامران رو نوشتیم .. مراسم قرعه کشی با شرکت استاد و

با نظارت من و کوروش برگزار شد .. اسم کامران در اومد .. کامران پرید بالا  ..

هورا .. هورا .. گفت : الان میرم .. دوغ پادراتوس می خرم ..

کامران رفت ..

بعد از 10 دقیقه اومد .. ماست دستش بود .. ما همه تعجب کرده بودیم ..

استاد گفت کامران چرا ماست خریدی ؟ ..

منو کوروش و کیا مرده بودیم از خنده .. استاد هنوز توی حالت تعجب بود ..

کامران گفت : رفتم مغازه ولی یادم رفت چی می خواستم بخرم ..

صاحب مغازه هم پرسید گفت چی می خوای .. گفتم یادم نیست ..

گفتم با شام می خواستیم بخوریم ..

گفت خب چی .. ؟ .. دیدم ماست زیاد داره .. ماست خریدم ..

حالا باز شما بگید ما اینو این جوری کردیمش .. بابا این خودش قاطی داره ..

 

نويسنده : کیوان برره - ارسال شده در ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ


 
۱۳۸۸/۱/۱٤

                              

سلام .. سال نو  رو به همتون مبارک .. ایشالا سال خوبی داشته باشید .. ببخشید که

دیر آپ می کنم .. سرم شلوغه .. خیلی کار دارم ( دارم دروغ می گم .. تنبل شدم .. )

دیگه پر حرفی نمی کنم و دعوتتنون می کنم به خوندن نوشتم .. متشکرم

( چه مودبانه حرف زدم  .. برو حال کن  ..  سال جدید حسابی تحویلت گرفتم)

سلام ...............

چند روزی بود که امتحان های پایان ترم تموم شده بود و کلاسا تعطیل شده بود ..

کارای تمیز کاری و مرتب کردن خونه به گردن من و کورش بود .. کیا و کامران هم پخت و

پز و خرید رو انجام می دادن .. ظهر ناهار خوردیم و مشغول تلویزیون نگاه کردن بودیم ..

کامران سمت راست من نشسته بود .. کیا هم سمت چپ من .. کوروش هم حمام

بود .. این کیا و کامران هی با هم دعوا می کردن .. منم این وسط ..

به جفتشون گفتم به جان علی دایی اگه یه بار دیگه با هم دعوا کنید ..

کوروش رو صدا می کنم که بیاد جفتتون رو ببره حمام .. هی کیسه تون بکشه ..

کیا که ساکت شد .. ولی از اون جای که کامران این بلا زیاد سرش اومده بود ..

دیگه واسش عادی شده بود ..

ما مشغول نگاه کردن تلویزیون بودیم که دیدم این کامران بلند شد رفت ..

بعد از چند دقیقه برگشت ..

یکمی مشکوک می زد .. ولی خب من حواسم به فیلمی بود که نگاه می کردیم ..

هی خم می شد پایین مبل .. چند بار هی هم شد ..

یک بار که خم شده بود .. حسابی خم شده بود .. قشنگ کمرش صاف شده بود ..

کیا یه اشاره به من کرد .. منم همچی با کف دستم زدم رو کمرش که

کامران از شدت ترس افتاد و سرش خورد به مبل کناری .. کلی خندیدم ..

کیا که دل درد گرفته بود .. کامران گفت خیلی نامردی ..

گفتم ببخشید ولی تقصیر خودت بود .. می خواستی خم نشی ..

دوباره مشغول فیلم نگاه کرده شدیم ..

یهو یک صدای انفجار اومد .. من که سکته کردم .. کیا هم مرد ..

( البته مصنوعی مرد ) ..

فکر کنین .. کامران زیر پای ما ترقه انداخته بود ..

یکمی خندید .. ولی گفت اصلاً حال نداد ..

گفتم چرا : گفت آخه اون دفعه اول نشد .. گفتم کدوم دفعه ..

گفت اون موقع که من خم شده بودم .. یک ترقه انداخته بودم .. ولی عمل نکرد ..

واسه همین هی خم می شدم که ترقه رو پیدا کنم .. ولی پیداش نمی کردم ..

تا یهو دیدم کنار پایه مبل افتاده .. تا دستم رو بردمش طرفش و خواستم برش دارم ..

تو زدی رو کمرم .. فک کردم ترقه  توی دستم ترکید واسه همین ترسیدم ..

خیلی نامردی ..  اصلاً ترقه که انداختم مزه نداشت .. خورد توی ذوقم .. باید بازم

بندازم .. زدم پس گردنش گفتم تو غلط می کنی .. بچه پرو ..

                                                        

نويسنده : کیوان برره - ارسال شده در ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ


 
۱۳۸٧/۱۱/۱۱


سلام

ساعت 8 شب .. 4 تا جوون خسته از دانشگاه برگشتن ..

امروز آشپزی پای کوروش بود .. ولی چون تا 8 دانشگاه بودیم .. نتونسته بود

چیزی درست کنه ..

قرار شد هر کی یک پیشنهاد بده تا ببین چی بخوریم ..

من گفتم .. چهار پرس ( لبات رو غنچه کن و بگو ) جوجه کباب بگیریم ..

بچه گفتن نه غذای برنجی نخوریم ..

کامران گفت هوس کله پاچه کرده .. بریم کله پاچه بگیریم .. مثل همیشه در این جور

مواقع که بخاطر گفتن حرفهای دور از ذهن پس کله می خورد .. باز خورد ..

کوروش گفت : خب .. الان کله پاچه فروشی عمه ات بازه ؟  ..

نکته : البته در خانواده ای کامران اینا یکی از فامیلشون کله پزی داشت

کوروش گفت پیتزا سفارش بدیم .. من و کیا و کامران موافقت کردیم ..

مثل همیشه باز به نظر کیا نرسیدم ..

قرار شد دو تا پیتزا بزرگ بگیریم ..

کامران رفت زنگ بزنه و سفارش بده .. وقتی داشت سفارش می داد به اون سفارش

گیرنده ... می گفت آقا ما ساعت 10 بلیط قطار داریم .. زود بفرست بیاد ..

بهش می گم خب دیونه .. بوشهر که راه آهن نداره که بخواد قطار داشته باشه ..

گفت : توی شهر بازیش که داره .. مهم نفس عمله ..

پیتزا های که سفارش داده بودیم رسید .. جاتون خالی  .. ترکوندیم ..

پیتزا ها خیلی زود تر از اونی که فکرش رو می میکردیم تموم شد و ما هنوز گرسنه

بودیم ..  چند وقت بود ساندویچ مرغ نخورده بودیم .. منو کامران رفتیم خریدیم .. کامران

گیر داده بود که چیپس هم بخریم .. .. چهار تا ساندویچ مرغ و چهار تا ماالشیر و 2

چیپس خریدیم باز جاتون خیلی خالی .. ترکوندیم ..

ساندویچ ها که تموم شد .. کامران چیپسها را باز کرد .. 

شروع کردیم به خوردن .. یهو کامران کیوان نخور الاغ دوغ می یارم .. با دوغ بخوریم ..

رفت از توی یخچال یک بطری دوغ آورد .. یک لیوان هم آورد .. واسه من توی لیوان

ریخت .. خودش هم از بطری خورد ..

اون تازه داشت دوغش رو می خورد که منم لیوان رو بردم سمت دهنم ..

یهو کامران داد زد نخور .. نخور ..

من ترسیده بودم .. فکر کردم دوغش خراب شده ..

ولی کامران داشت می خندید .. کوروش و کیا هم با تعجب داشتن ما رو نگاه می

کردن .. گفتم مگه چشه ؟ .. گفت نخور بابا  .. این که دوغ نیست  .. شیر ِ ..

این دیونه به جای دوغ ،  شیر آورده بود ما بخوریم ..

گفتنم .. مرگ .. تو نمی دونستی این شیر؟ .. گفت نه بخدا ..

تا دو ساعت داشت می خندید .. می گفت کیوان قیافت دیدنی بود ..
                                                        

نويسنده : کیوان برره - ارسال شده در ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ


 
۱۳۸٧/٩/۸

                                            

سلام ........................

جریانی که امروز می خوام براتون بگم .. یکمی خطریه ..

یعنی اگه اون موقع که دانشجو بودیم این ماجرا رو براتون تعریف می کردم ..

کله من و کامران و کوروش و کیا به باد رفته بود ..

 تازه ما قرار گذاشته بودیم که اصلاً این ماجرا لو نره .. ولی حالا که دیگه دانشجو نیستیم

فکر نمی کنم اتفاقی واسمون بیفته ..

البته ما بادی نیستیم که با این بیدا بلرزیم ..

جونم براتون بگه ..

چند وقت پیشا .. کامران عاشق شده بود .. (کوفت .. به چی می خندی) سرطان که

نگرفته .. خوب میشه توام یک روزی عاشق می شی ..

گیر نده دیگه دارم تعریف می کنم .. مثل بچه آدم بشین و گوش کن اینقدم پلک نزن ..

من هیپتونیزم می شم .. چند وقت پیشا کامران عاشق شده بود ..

از روزی که عاشق شده بود .. خواب و خوراک دیگه نداشت ..

از دانشگاه دیر می یومد خونه .. غذا نمی خورد .. من و کوروش و کیا با این موضوع

خیلی منطقی برخورد کردیم .. شاید همتون فکر کنید که ما اونو توی این موضوع اذیت

کنیم .. ولی نه .. ما هم ناراحت بودیم ..

ساناز یکی از بچه های دانشگاه بود .. یکسری از کلاساش با ما بود ..

ما به کامران پیشنهاد کردیم که بره با ساناز حرف بزنه و حرف دلشو بگه ..

قرار شد کامران و کوروش برن و کامران با ساناز وقتی از کلاس می یاد بیرون حرف بزنه ..

کوروش و کامران اومدن خونه .. چهره کامران گرفته بود .. پرسیدم کوروش چی شده ؟؟

مگه حرف نزد باهاش ..

کوروش گفت : نه .. تا اومد حرف بزنه .. همکلاسی هاش اومدن و رفت ..

کیا گفت خب می رفتین دنبالشون .. کوروش گفت نمی شد ..

 کامران اومد توی اتاق گفت .. دوستاش نمی ذارن که با من دوست شه ..

گفتم بذار من یک کاری واست می کنم .. تو بسپار به من .. فردا بعد از ظهر ما کلاس

داشتیم .. اتفاقاً ساناز هم بود .. رفتیم کلاس .. ولی ساناز نیومده بود ..

کامران که اصلا سر کلاس نیومد .. گفتم کوروش اخر کلاس باش .. 

که امروز تمومش می کنم ..

 آخر کلاس به یکی از دوستای ساناز گفتم صبر کنید می خوام باهاتون حرف بزنم ..

رفتیم پیش میترا گفتم .. بخشید می خوام در مورد یک موضوعی باهاتون صحبت کنم ..

میترا گفت : آقا کیوان من با کسی دوست نمی شم .. من گفتم خیلی ببخشید ها ..

 من که هنوز به شما پیشنهادی ندادم که می گید دوست نمی شم ..

کوروش که پشت سرم ایستاده بود زد زیر خنده .. میترا یکم چپ چپ نگاه کرد ..

گفتم من اومدم برای دوستم کامران با شما صحبت کنم که شما هم با ..

ساناز صحبت کنید میترا گفت .. ساناز اهل این کارا نیست ..

الان هم رفته مسافرت .. من گفتم حالا شما یک صحبتی باهاش کنید ..

یا یک قراری بذارید تا کامران و ساناز با هم حرف بزنن ..

گفت باشه ولی قولی نمی دم چند وقت بعد ساناز از مسافرت اومد .. قرار شد ..

که ساناز و کامران باهام حرف بزنن .. ولی هی این ساناز از دست کامران فراری بود ..

 یعنی دوستاش نمی ذاشتن .. یک مشت عقده ای بودن ..

من و کامران و کوروش و کیا هم هی حرص می خوردیم ..

به خون میترا که باهاش صحبت کردم تشنه بودیم ما چهار تا دوباره روزی اومد ..

که ما با هم کلاس داشتیم ..

من و کامران و کوروش و کیا همیشه اخر کلاس می شستیم ..

ساناز و چند تا از دوستاش چند تا ردیف جلوتر از ما نشسته بودن ..

یک لحظه کلاس خلوت شد .. دیدم ساناز اینا و دوستاشون هم بیرونن ..

من رفتم جلو دیدم موبایل میترا که با هاش حرف زدم و به خونش تشنه ام روی میز

گذاشته .. زود گوشیش رو برداشتم .. و از کلاس اومدم بیرون ..

رفتم سمته دستشویی .. ( بقیه ایش سانسور ) ..

دیدم تمام شماره های گوشیش رو روی مموری موبایلش ثبت کرده ..

سریع سیم کارتا رو عوض کردم و تمام شماره های گوشیش رو روی سیم کارت خودم

ثبت کردم .. گوشیش رو درست کردم .. و اومدم سر کلاس ..

تمام این اتفاقا توی 5 دقیقه انجالیسم شد .. هنوز اونا نیومده بودن سر کلاس ..

من خیلی خوشحال بودم .. کامران و کوروش و کیا گفتن کجا بودی ..

گفتم هیچی نگید که یک کاری کردم .. خفن جریان رو واسشون تعریف کردم ..

چشماشون گرد شده بود .. کامران گفت واقعاً .. گفتم به خدا ..

ساناز و دوستاش اومدن سر کلاس .. ما چهار تا نیشامون باز بود .. اینقد ..

کلاس که تموم شد .. جنگی رفتیم خونه ..

تمام شماره ها رو یک بررسی کردیم ..

شماره ساناز رو به کامران دادم زودی زنگ زد بهش ..

ساناز هر چی اصرار کرد که شمارش رو از کجا آورده نگفت ..

با هم دوست شدن .. به کامران گفته بود که اونم از کارمان خوشش اومده بوده ..

ولی دوستاش نمی ذاشتن .. اتفاقاً ساناز به کامران گفته بود ..

که میترا با کیوان خیلی لجه .. چه قدر شماره تلفن گیرمون اومد ..

بعضی از این شماره تلفن ها رو توی خوابمون هم نمی دیدم که بدست بیاریم ..

میترا هم خیلی دختر با وقاری بود .. شماره 7 یا 8 تا از بچه ها رو توی گوشیش پیدا

کریدم .. آقا ما تا چند وقت از تلفن عمومی زنگ می زدیم ..

به اون شماره تلفنهای که گیر آورده بودیم .. چه قدر خندیدیم ..

اگه میترا الان این جریان رو بخونه چه حالی بهش دست می ده ..

میترا خانوم گفتم بهتون که موتورتو می یارم پایین ..

                                                      

نويسنده : کیوان برره - ارسال شده در ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ


 
:بازديد

لينك وبلاگ

طراح قالب: کيوان برره


آيا من هستم ؟

بروبچ فقير برره


موزيک


!روي من کليک نکن !

بروبچ فقير برره


وبلاگ بروبچ و دوستان

بروبچ فقير برره

دختر خاله

وقتي رسيدم که قطار رفته بود

بوي ياس

يادگاري

بلوط شيرين

ربيد

نيناز خانوم

عشق خفن

کادوس

لحظه ها رو با تو بودن

لحظه ها رو با تو بودن 2

روياي در خواب

دکتر کوچولو با دلي دريايي

.راز

مش کامبيز

شيده

هيچ کس منو دوست نداره

بلور احساس

بي نام و نشان

زندگي صحنه يکتاي هنرمندي

حرف هاي خودماني

به ياد عاشقانه هاي دلم

ماجراي هاي خانه ما

راهي براي جواني

بتکده

هر چه را دوست بداري زيباست

عشق يعني همه چيز

مريم بي دل

آسمان کاغذي

فصل آبي مريم

همه چيز در مورد صفا

آسمان بي خزان

دخترک آسماني

امانت عشق

اسب چشم سبز

سياره عشق

! يافتم ! يافتم

گل گلزار حرف داره با تو

ياران کوه

براي هيچکس

دلم چو درياست

شب نيلوفري

زندگي دوباره

آخرين پناه

بابيتا

تا نا کجاي بودن

وقتي سکوت کردي

بيداد

مرگ آخرين سمفوني سکوت

سپهر

افکار منسجم

براي همه

با تو ستاره مي شوم

گل نرگس عاشق

گليمچه

... تو هم بيا

مائي

منو برو بچز

فرزام

عشق + 2

ستاره ترانه ها

راز تنها بودن

زمزمه هاي بي صداي من

کلبه آبي من

آواز پر جبرئيل

تبعيدي زمين

فرصتي براي بودن

تاتي

پياز

به نام تنهاترين تنهاييم

تينا - تنها

سنگ سپيد

فائزه - تنها

ترانه ي سحري

جنازه براي همه

رپ

ستاره هاي بي نشان

منظومه عشق

کبله مهربوني

عبور

دست نوشته هاي من به خودم

جهان در دستان توست اگر بخواهي

صفحه اي سفيد

تابوت

جغد قهوه اي

و خدا عشق را آفريد

سيب سرخ کوچک من

يکي يک دونه هاي شيطون

اي کاش عشق را زبان سخن بود

دختر خورشيد

آري دل مرد بي صدا مي شکند

جايي که توش خيلي راحتي

بهار - آسمون

آخرين تير کوپيد

تو را من چشم در راهم

اشک

چه کسي بود صدا زد سهراب

نا کجا آباد

مستانه

پارس امي تيس

انديشه پنهان

پسر جوان

يک نامه براي قلبم

دلم خواست .. چي مي گي تو

آن سوي ديوار

دختر کبريت فروش

اين منم تنهاترين جزيره روي زمين

خاک پاک

شايد زندگي همين باشد

ته مانده هاي يک مرد

پشت هيچستان

ني شو و بر لبان خدا بنشين

افسانه طلايي

سيماي زني تنها

پروانه ها و کرم ها

روزنگار يک طراح 22ساله

تيزهوشان الاف اهواز

پارسي کام

چراغينه

چشمهايش

سرزمين هميشه جاويد

دشمن ترين

همه چيز داره

آريا اسپرت

بانوي بهار

چيزهايي که فکر مي کنيم مي دونيم

کاپوچينو

يه جاي خوب واسه حس کردن زندگي

ظلمکده

ساکن جزيره تنهايي

زمزمه هاي گاه و بيگاه من

غم خونين

سنگ قبر

روح بيدار

نفرين به تو

يادگار دوست

شب نيلوفري

نيلوفري آبي

عصيان

کوچه باغ

عاشقاانه هاي دل تنگم

کافيه بدوني کي هستي

دروازه ي شهر آرزوهاي محال

بانوي ارديبهشت

به نام خالق عشق

شعر هاي سپيد و سياه يک دل

پاره ي خط خطي

قاصد روزهاي ابري

بن بست غربت

بکجاست ياري کننده اي که ياري کند مرا...؟

عاشقانه

عسل و ...

شبهاي تکراري

چشمات رو نبند

گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود

تولدي ديگر

ستاره عاشق

بي تو رو به غروب

ستاره دنباله دار

افسون ني لبک

دختر اينترنتي

مکتوب

سرود باران

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش

قروقاتي

حبه انگور

رويا بين ها

دنياي ديوانه‌ي ديوانه

صداي سفيد

سلام دوست من

شيز اولدوزي

خاکستر عشق

حريم من

ساناز

دلم از خيلي روزا با کسي نيست

خداوند مظهر عشقه

هر چي که بخواي

مراد دل

چشمه زلال هستي

خرابتم رفيق

دفترخاطرات من

سالهاي سگي

فقط يک داستانم... نه بيشتر

شاهدخت سرزمين ابديت

2دره

از خوشي ها و روزها

دل شيشه اي

اشک مهتاب

نستوه

آدمک اول دنياست بخند

فانوس

سبوي تنهايي

مرد حرف يا عمل ؟

ابوالفضل و زينب عزيز مادر

تنها من

اين نيز بگذرد

خاطرات تلخ

اگه ساقي حسين است ما نخورده مستيم

قصه زندگی منو تو

کاغد دیواری

کلبه زندگی

! سردم است